![]() |
![]() |
|
| پریه نازکوچولو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:15 توسط پریسا |
|
|
روزی از روزها روز قسمت بود و خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستی طلب كنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است. هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:39 توسط پریسا |
|
|
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و او را جوانی ساده و خوش قلب یافت، به او گفت پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد. جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:36 توسط پریسا |
|
|
میدونم حتی ۱ بار هم نوشته های من رو نمی خونی ولی می نویسم برای دلم
پریسا دیوووووووونتم پریسا از همین امشب ۱۸ شب دیگه وقتی دارم ۱۸ شب دیگه کچل میکنم و اعزامم به اباده شیراز برای خدمت پریسا با یکی دوست شدم به نام پری خیلی دوستش دارم خیلی کمکش کردم که جای تورو تو دلم بگیره خدش نخواست دباره امدم اینجا پری دوست دارم از شیدا چه خبر؟ پریسا ۷۴
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 |
|
RSS
|