تبليغاتX
خاطرات
پریه نازکوچولو

www.sootedelan.veb.ir

www.jallvllshid.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:15  توسط پریسا | 

روزی از روزها روز قسمت بود و خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستی طلب كنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است. هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.
در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ، نه آسمانی ونه دریا. تنها كمی از خودت، تنها كمی از خودت را به من بده و خدا كمی نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: كاش می دانستید كه این كرم كوچك، بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان نوری است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:39  توسط پریسا | 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و او را جوانی ساده و خوش قلب یافت، به او گفت پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد. جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد. همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت و به او گفت: تو که در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟
جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:36  توسط پریسا | 
میدونم حتی ۱ بار هم  نوشته های من رو نمی خونی ولی  می نویسم برای دلم

پریسا  دیوووووووونتم

پریسا از همین امشب ۱۸  شب  دیگه  وقتی دارم 

۱۸  شب  دیگه  کچل  میکنم و  اعزامم به  اباده شیراز  برای  خدمت

پریسا  با  یکی  دوست  شدم به نام  پری   خیلی  دوستش  دارم

خیلی  کمکش  کردم که جای  تورو تو دلم بگیره  خدش  نخواست  دباره  امدم  اینجا

پری  دوست دارم  از شیدا چه خبر؟

پریسا

۷۴

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:15  توسط پریسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان